قرار بود اینجا ننویسم دیگه. بیشتر از سه سال پیش گفته بودم «احتمالاً بهعنوان آخرین پستم توی این وبلاگ».
سر هرمس مارانا نوشته:
بعد حرف این شده بود که آدمها ناخوشایندها را اصولن برای هم تعریف میکنند. ناگوارها خبر میشوند. دفعاتی که هواپیمایی سقوط کرده و کسی زنده نمانده، آتشی روشن شده و خاموش نشده و جانهای عزیزی که بیجان شدهاند. کسی «اینفوگرافی» از هواپیماهایی که طی این ۴۰ سال بلند شدهاند و نقص فنی داشتهاند و به مقصد رسیدهاند نمیسازد، ساختمانهایی که آتش گرفته و آتشنشانهای عزیز دل خاموشش کردهاند به موقع، «خبر» نمیشوند و آمار نمیشوند و نمیمانند.
و ماجرای ما هم همینه.
من از نرگس شنیدم: احمد ابومحبوب دیگه نیست. اون آدمی که اگه خوششانس (یا شاید بدشانس؟) باشید عکسش کنار مایی که «ساخت زبان فارسی»ش دستمونه میاد اون بالای وبلاگ دیگه نیست. و ناراحتکننده است که همچین اتفاقی ایثار و زندی و میرصادقی و رحیمی و سیدان و ابوالفضل و کیان و محمد و من و امیرحسین کامران و بردیا مختاری و زهره عبداللهی و دیگران رو دور هم جمع میکنه.
ابومحبوب به ما زبانشناسی درس داد. فکر میکنم اولین کلاس دورهمون هم بود. چیزی که من ازش یاد گرفتم این بود که حتی توی دستور زبانی که از نظر من سفتوسختترین و انعطافناپذیرترین بود هم میشه درست و غلط رو نسبی دونست؛ توی بقیهٔ زندگی هم.
رحیمی نتونست حرف بزنه؛ گفت «سامان سخن نیست» و اومد پایین. من مرثیه گفتن بلد نیستم. ابوالفضل گفت خوبه چیزی بنویسیم، ولی خودش ننوشت. منم فکر کردم یکی باید اینجا بنویسه دربارهٔ استادی که خودش و پسرش چیزهایی بهمون یاد دادن، حتی اگه کسی نخونه.
روحش شاد. و امیدوارم برای پسرش چندان سخت نباشه.
تمپلیت وبلاگ رو که عوض کرده بودم، توی وبلاگ مرحومِ خودم دربارهاش نوشتم «قهوهای، به رنگ تابوت». انگار واقعاً اینجوری شد. چند هفته پیش رحیمی رو دیدم. گفتم به نظرم چیزی به عنوان کامیونیتی بچههای ۲۷ دیگه وجود نداره. هر کدوممون یه جایی هستیم. هر کدوممون یه کاری میکنیم. هر کدوممون با چند تامون مشکل داریم و جمع نمیشیم دور هم. تا یکی دو سال دیگه هم نصفمون پخش شدهایم هزار گوشهٔ دنیا. نمیدونم باید برای کی یا چی مرثیه گفت: استادی که نیست، دوستیهایی که نیست، ….
فکر کنم همهمون عوض شدیم؛ ولی چهار سال و نیم پیش و اندکی بعدش روزهای خوبی داشتیم: دوره، نامهای که فرستادیم وزارتخونه، این وبلاگ که محمدرضا راه انداخت و بعدش بلاگفا رفت هوا و بعد با مبینا بعضی از پستها رو برگردوندیم، بعدش، … بعدش؟
+ اون نوشتهٔ سر هرمس که ازش نقل قول کردم.
+ رادیو روغن حبهی انگور: کمی تلختر از همیشه (فصل دوم، قسمت چهارم، دیماه ۹۴)
برای تو، اگه هنوز اینجا رو میخونی.
پ.ن.: بعد از ماهها دارم مینویسم. اگه خیلی بد شده، ببخشید. شما بنویسید.
پ.ن.۲: ابوالفضل بیا بد و بیراههای احتمالی رو رودررو بگو. :-"
برچسب:
نویسنده: آدرین جعفری